![]() |
![]() |
|
| "زندگی و زندگی کردن بسی سخت تر از کنکور دانشگاه دادن است"... سخنی از یک کنکوری سابق! |
|
تقریبا یک سال و سه ماه از نوشته قبلی من می گذره! و من دوباره اومدم اینجا که باز هم بنویسم. بنویسم از کنکوری که همه ی ماها همیشه و همیشه باید به فکر قبولی در اون باشیم! آره اون کنکور چیزی نیست جرز کنکور زندگی. خیلی ها از کنکور دانشگاه ها قبول می شند و خیلی های بیشتری هم نمی شند. خیلی ها تو کنکور کارشناسی ارشد و همچنین دکتری قبول می شند و خیلی های بیشتری هم قبول نمی شند! ولی آیا معیار قبولی در کنکور زندگی چیه؟ آیا این دو نوع کنکور ربطی به هم دارند؟ نه خیر اصلا. کنکور زندگی هیچ ربطی به کنکور دانشگاه نداره. چه بسا اونایی که تو کنکور دانشگاه یک یک هستند و تو کنکور زندگی هیچ هیچ و مردود!
توی این مدت دو سه وبلاگ دیگه هم نوشتم (تو مدتی که اینجا نبودم). یکیش توی میهن بلاگ بود که ییهویی هاردشون سوخت و تموم نوشته های منم پاک پاک شد! یکی دیگش هم توی ورد پرسه که الان هم می نویسم و تا همیشه هم می نویسم. ولی دلم نیومد اینجا رو متروکه بزارم. من از این وبلاگ خاطرات زیادی دارم. چه دوستی هایی که اینجا بوجود اومدند و چه شب هایی که برای نوشتن و خوندن و نظر دادن نشستم پای کامپیوتر برای این وبلاگ! دست همه ی اونایی که منو تو این وبلاگم یاری کردند و می کنند می بوسم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/22ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|
فلک جز عشق، محرابی ندارد جهان بی خاک عشق، آبی ندارد غلام عشق شو، کاندیشه اینست همه صاحبدلان را، پیشه اینست کسی کز عشق خالی شد، فسرده ست گرش صد جان بود، بی عشق، مرده ست ز سوز عشق، خوشتر در جهان نیست که بی او، گل نخندید، ابر نگریست نظامی سلام دیگه اون دوستای هفت هشت ماه قبل نیستند. دیگه اون نظرای قشنگشونو نمی تونم بخونم.آخه همشون کنکور دارند و مثل من نیستند که بیکار باشند و بیان اینجا وقت گذرونی! فکر کنم به غیر خودم و تو که اینو می خونی کس دیگه ای نیاد اینجا. نه .... شاید هر از چند گاهی هم از گوگل بیاند اینجا. چون تو گوگل اگه بزنی کنکور یا کنکور 85 یا کلمات مشابه اینها، وبلاگ منو تو صفحه اول می آره. ولی اون چیزی که معلومه اونایی که از گوگل میاند هیچ چیزی رو نمی خونند. و حالا مطمئن شدم که جز تو و من این مزخرفای آخری رو نمی خونیم. از تو هم معذرت می خوام که شاید وقتتو بذاری و اینا رو بخونی. امید آره امید ؛ همون چیزی که آدما رو سرپا نگهداشته و بهشون نیرو می ده و اونا رو مطمئن می کنه و امیدوار که فرداشون بهتر از امروز خواهد بود. فردایی که معلوم نیست نفسش بیاد بالا یا نه! ولی همین آدم به همین فرداش امید بسته و هرگز امید خودشو قطع نکرده چون که اگه قطع می کرد دیگه اصلا وجود خارجی نداشت. آره. اگه امید تو دل آدما نبود، اونوقت آدمی در کار نبود و خیلی وقت پیش نسلش نابود می شد! و اونوقت اگه ادم نبود دیگه دلی نبود که دل آدما رو تصاحب کنه! درسته که برا کنکور نخوندم. درسته که کار زیادی داشتم که وقتی برای درس خوندن برام باقی نگذاشته بود. درسته که الان دیگه وقتی برای درس خوندن و جبران مافات باقی نیست ولی این درست نیست که من نمی تونم ادامه بدم. این درست نیست که من نمی تونم کنکور بدم . چونکه چراغ امید در دل من روشنه و منو امیدوار کرده که می شه و می تونم. نمی خوام سرتو درد بیارم ولی می خوام تو این پست آخری بیشتر حرفا رو بزنم. ...................... ...................... .................................... .................................. ولی نه! ولش کن .............................................................. ........................ چون حرفی ندارم که بزنم! فقط می خوام بعد از کنکور وبلاگ جدیدی باز کنمو از نو بنویسم. اینبار به شیوه ای متفاوت. خیلی متفاوت. چون گذشت زمان آدما و روحیه شونو متفاوت از گذشته می کنه و همینه که آدما رو جذاب و تحمل پذیر می کنه! و این بود پایان داستان این وبلاگ خداحافظت باد ویرایش شد (۲۲/۶/۱۳۸۶) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/01ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|
سلام دوستان خوب من! امیدوارم که همگی سرشاد و سرزنده باشید. منو بپرسید که حال من بهتر از اینی که هست نمی شه! چون دارم برا کنکور ۸۵ می خونم و برا خودم حال می کنم. می خوام رکوردی بشکنم و با اینکه تا الان هیچی نخوندم ولی تو ۴۰ روز باقی شگفتی ساز باشم!
راستی تو عنوان هم نوشتم می خوام یک سایت عالی براتون معرفی کنم. حتما برید و عضو شید. سایت همکلاسیها سایتیه که شما می تونید تمام دوستای دوران تحصیلیتونو در اون پیدا کنید و عکساشونو ببینید و خاطراتشونو بخونید. همچنین شما خودتون هم اینکارا رو برا خودتون انجام بدید. خلاصه از ما گفتن. اینم یه عکس از خودم که تو همین سایت همکلاسی ها گذاشتم. اینجا ببینید (سمت چپی خودمم) بای تا بعد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/02/28ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط یک دوست |
|
|
سلام دوستان. شاید بعضی از شماها از این حرف من بخندید
-------------------------- تو همانی که می اندیشی! اندیشه ی تو زندگی توست؛ اگر می خواهی زندگی ات را تغییر دهی اندیشه ات را عوض کن! یک روز این جملات بالایی رو از تلویزیون شنیدم و کلی مطلب به ذهنم رسید که خواستم اینجا بنویسم. من به این جملات اعتقاد عمیقی دارم و صد در صد قبولشون دارم. ولی باید کمی توضیح بدم. این که اندیشه ی من زندگی منه درست و اینم درست که اگه بخوام زندگیم رو تغییر بدم باید اندیشه ام و نگاهم رو هم تغییر بدم. انسان همیشه در صدد بهبود و ارتقاء سطح زندگی خود بوده و همیشه خواسته که از زندگیش لذت ببره. اینجا سئوالی پیش می آد که اگه بخوایم زندگیمون رو بهتر کنیم (چه از لحاظ معنوی و چه مالی)، چه اندیشه ای باید در پیش بگیریم و یا برای نیل به این هدف اندیشمون رو به کدوم طرف سوق بدیم؟ در حال حاضر و در جامعه ی کنونی ما کسانی که زندگی مرفه و مجللی دارند، اندیشه ی در خور زندگیشون هم دارند؟ و یا زندگی اونها در سطح اندیشه شون هست یا نه؟ و یا در سطح بالاتر در مقایسه با کشور های دیگر سطح زندگی اندیشمندان ما چگونه است؟ در جامعه ی امروز ایران عزیز ما، هر کس بخواهد زندگی خوب و مرفهی داشته باشد، 2 راه بیشتر ندارد. یکی اینکه دست به اعمال خلاف قانون بزنه از جمله قاچاق و کلاه برداری و دزدی و کم فروشی و ... که البته خیلی آسونتر از دست زدن به کارهای قانونی هستند! و دومی اینکه گوش و زبان و چشم خودشونو اجاره بدند!! یعنی چه؟ یعنی اینکه اندیشه ی آزاد خودشونو ول کنه و به مسائل پیرامونش جوری نگاه کنه که عده ای خاص و معدود نگاه می کنند (؟). که اگه براشون دست بزنی و هورا هورا بگی و زبونتو به کار بندازی و ازشون ستایش کنی می تونی تو زندگی خودت هم یه تکونایی بدی! ولی اینجا افراد زیادی هستند که می خواند خودشون ارباب خودشون باشند و ار اون طرف هم زندگی خوبی داشته باشند. اینجاست که اینا با هم جور در نمیایند! این افراد هم ناچارا چشم و گوششونو می بندند و می گند که ما کاری به دور و برمون نداریم. فقط می خوایم خودمون باشیم و خودمون و والسلام. این افراد که اکثریت جامعه ی ما هستند در نهایت هم زندگی مورد نظر خودشونو پیدا نمی کنندو از یه طرف هم از دیدن و شنیدن و گفتن محرومند و هم از زندگی مورد نظر خودشون. و اما دسته سومی هم هستند که به محیط اطرافشون حساسند و می خواند همه چیزو در نظر داشته باشند و نادیشه های نو و دست اولی دارند! و به اصطلاح بعضی ها روشنفکرانه عمل می کنند. اینا می خواند بقیه رو هم با خودشون همراه کرده و بیدار کنند و واقعیت ها رو به اونا گوشزد کنند. اینها کسانی هستند که قید زندگی و زندگی کردن را زده اند.!! این دسته نه تنها به زندگی مطلوب خود نمی رسند بلکه همواره مورد آزار و اذیت و تهمت قرار دارند. ولی وجدان بیدار خودشونو قانع می کنند که مثلا زیر بار اون حرف زور و الکی نرفتم! خوشی های زندگی این دسته افراد، در همون خشنودی وجدانشون از افکارشون خلاصه می شه و بس. و بالاخره نتیجتا اینکه شما خودتون انتخاب کنید: 1 – اگه می خواید زندگی مرفه و آسوده ای داشته باشید؛ الف) برید دنبال کارای خلاف ب) چشم و گوشو زبونتونو اجاره بدید به یک عده ی خاصی که هم اکنون آقای شما هستند! 2 - اگه می خواید وجدانتونو راضی کنید (و زندگی هم نکنید!) برید بچسبید به دسته ی سومی ها (ولی بدونید حالا حالاها خیلی کار دارید و زندگی هم نخواهید کرد!!!) 3 - اگه می خواهید نه زندگی کنید و نه وجدانتونو قانع کنید!؛ برید از دسته ی دومی باشید. یعنی کاری به کار هیچ کس نداشته و چشم و گوش را بسته و حرفی هم نزنید! بد نیست که یک آمار خودمونی هم در مورد این افراد شماره های 1 و 2 و 3 بدم؛ افراد مورد 1 : 5 درصد جامعه افراد مورد 2 : 5 درصد جامعه افراد مورد 3 : 90 درصد جامعه! و بگم که در حال حاضر به تدریج از درصد افراد شماره 3 کم شده و به درصد افراد شماره ی 1 اضافه می شند و لی تعداد افراد مورد 3، تقریبا ثابت مونده! حالا بقیه ی تحلیل هاش با خودتون!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/10ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/01/20ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
حس می کنم که سراپا شور و تلاش و نشاطم فواره ام که به صورت، همتای بيد بلورم صد بوسه دارم و يک لب، کو آنکه غنچه بچيند؟ ای هرکه نام و به هرجا، پيشانی از تو لب از من ------------------------------------------------------------------------------------------سیمین بهبهانی سلام دوباره به دوستان در این سال نو، در این بهار پرطراوت و روح بخش. اومدم که یه مطلبی را باهاتون در میون بذارم. چی؟ تو این سالی که گذشت تغییرات مهمی در وضعیت من به وجود اومد. بعده کنکور که به دانشگاه نرفتم علاوه بر تصمیم برای مطالعه برای سال بعد، فکرهای بیشماری به ذهنم رسید و شاید بیشترشونو عملی کردم. خلاصه تو سال قبل رفتم دنبال یه کار خوب ! چون خودم خیلی دوسش دارم. حالا هم از صبح تا نیمه شب این کار وقتمو می گیره و طوری منو مشغول می کنه که نمی فهمم روز و شب چطور می آد و می ره! البته باید بگم که برای بدست آوردن این کار 6 ماه تمام وقت گذاشتم و کارای اداری و ..... . ولی ..؟ طوری شده بود که اصلا دلم نمی خواست برای کنکور بخونم. ولی چی شد؟ در طی همین مراحل 6 ماهه به جایی رسیدم که اداره ها از من مدرک کارشناسی مرتبط با کامپیوتر خواستند و من موندم که چی کار کنم! و من مجبورا با یکی دیگه شریک شدم و اینجا بود که ارزش مدرک رو فهمیدم. آره دوستان . مدرک! چیزی که حرف اصلی رو تو مملکت ما می زنه همین مدرکه و یه چیز دیگه به نام بند (پ). فکر نکنید که اونایی که مدرکو دارند حتما سواد هم دارند! یعنی اصلا این فکرو نکنید! برای مثال خیلی از مهندس های کامپیوتر هستند که اصلا نمی دونند کاری که من شروع کردم چیه و چطور میشه انجام داد. در ضمن من به همین شریکم که مدرک داره، دارم کامپیوترو اینترنت یاد می دم. و اونو فقط به خاطر مدرکش آوردم. نه به خاطر سواد نداشته اش!!! به همین خاطر هم مصمم شدم که هر طور شده این مدرک لعنتی رو بگیرم و یه بار دیگه بشینم و از اول برا کنکور بخونم! می دونم که خیلی وقت کمه ولی آدم اگه چیزی رو واقعا بخواد می تونه. اینو باور کنید. اینو به شما هم توصیه می کنم که حتی به خاطر مدرک هم که شده برید و ادامه تحصیل بدید. البته همه شما به اونچه که من حالا می گن مطمئنا خواهید رسید. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/15ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/12/29ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط یک دوست |
|
|
کار خودمه! نظرتون چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/12/17ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط یک دوست |
|
|
دخترک ... بیش از یک ماه است که که دخترک هر روز بعد از پایان مدرسه اش می آید و پشت ویترین مغازه می ایستد و با حالت خاصی چشم به ویترین می دوزد. آنطور که از وضعش پیداست خانواده اش وضع چندان خوبی ندارند. لباس مدرسه اش و مقنعه وکیف و کفشش جار می زنند که دخترک از پایین ترین طبقات جامعه است. معلومه که کفشاش رو چندین بار دوخته و این چیزایی که به پای او هستند دیگر کفش نیستند؛ بلکه تکه چرم هایی هستند که به زور چند تکه نخ به هم وصل شده اند. مثل اینکه از اصل مو ضوع دور شدیم. گفتم که دخترک هر روز پشت ویترین می آید و زل می زند به پشت شیشه ی مغازه و آخرش هم انگار که قهر می کند و لبانش را به هم می فشارد و آرام به طرف خانه اش راه می افتد. گفتم آرام, چون تا حالا ندیده ام به تندی راه برود و شلوغی کند، مثل خیلی از بچه مدرسه ای های دیگه. شاید هم به این خاطر آرام و شمرده قدم برمی دارد که می ترسد این چند وصله ی ناچیز کفش هاش دوباره پاره بشند و دوباره باید غر غر مادرش رو بشنوه که ای دختر بی چشم و رو، هر روز برات کفش می دوزم! یکم مواظب خودت و کفشات باش. این دفعه دیگه اصلا نمی دوزم! این روزای آخر هم که همه همکلاسی هاش از خرید شب عید حرف می زنند و می گن که تازگیا چی خریدند و چی می خواند بخرند، مثل اینکه دل دخترک پر خون شده و همین امروز وقتی می خواست از پشت ویترین دور بشه، دو قطره ی اشک کودکانه، مخفیانه از چشاش و پلکاش جدا شدند و به روی زمین افتادند و هیش کی هم اونا رو ندید! اگه می خواهید بدونید که پشت ویترین مغازه چی بوده باید بگم که این مغازه پر بود از کفش های کهنه و دست دوم که بیشتر کودکانه و سایز پایین بودند. و این دخترک حتی در حسرت داشتن یک جفت کفش کهنه هم اشک می ریزد و هر روز مدتی می ایستد و اونها رو تماشا می کند. _پاورقی: این دختر، تنها دختر و پسری نیست که این روزها (و همه ی روزهای سال)، در حسرت داشتن یک جفت کفش راحت و یا یک پیراهن و شلوار و ... هر روز رویاهای دوردست خود را در خواب های شیرین کودکانه می یابند و در تکاپو برای ساختن پلی بین خواب و بیداری هستند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/12/12ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط یک دوست |
|
|
چه کسی می گوید پشت این ثانیه ها تاریک است گام اگر برداریم روشنایی نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/12/11ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط یک دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خوش اومدین. این وبلاگو در سال 84 برای کنکور 85 راه انداختم. ولی کنکور 85 که تموم شد تا شهریور 86 چیزی ننوشتم و متروکه شد ولی تصمیم گرفتم اسمشو عوض کنم و بزارم "کنکور زندگی" و از مسائل بعد از کنکور بنویسم.
با نظرهاتون منو تنها نزارید. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
درباره کنکور خودم در 84 جملات کوتاه و آموزنده کنکور 85 پاسخ به نظرات شما متفرقه جامعه و سياست |
| پیوندها |
|
پشت کنکوری ها اندوه جوان بودن آشیانه شعر (اف-شیدا) تبسم به خاطر تو جدید ترین آهنگهای روز دنیا Donia.Com من و خیال |
|
RSS
|